
"الله اکبر" گفت و قامت را که بست
زد پشت پا بر هرچه جز او، هرچه هست
"الحمد للهِ..." رمق گویی نبود
در صدایش، از کمر در هم شکست
زانو به زانو رعشه بر اندام داشت
"سبحان ربی..." ناگهان از پا نشست
در پشت سر یک صف عقب تر هم کسی
این بار شمشیری مهیا کرده است
در مد "مغضوب علیهم" صبر کرد
تا سر برآورد از سجود آن حق پرست
هفت آسمان برخاست در معراج او
"اشهد ان لا..." بند از بندش گسست
"فزت ورب الکعبه..."، "زهرا السلام..."
تکبیر گویان شهر می بردش به دست

"افتاد" یکی گفت، یکی گفت "انداخت"
بیچاره ولی هیچ کس او را نشناخت
آن صبح زمستان که در آرامش برف
بی رحم تر از فاجعه سرما می تاخت
یک زن که قدم یا غم نان لغزاندش
در زیر پلی نقش زمین جان می باخت
"بدبخت و گدا هرچه که کمتر، بهتر!"
این تلخ ترین مرثیه کارش را ساخت
جان داد و نفهمید که این کاری زخم
تاوان چه چیزی است که او می پرداخت
بر شانه پل چادرش آویخته بود
گویی خودش آن را به تظلم افراخت
حالا تو بگو دوست که آن زن از پل
افتاد..؟
و یا این که خودش را...
انداخت..؟

امشب دوباره بغــض فـروخـورده ام شکست
"کشتی شکست خوردهء" در من به گل نشست
طـوفـــان گرفــت کــل جهـــــان را و بنـد بنـد
ترکیب بند محتشم از هم که می گسست
نعشـی که سیل فاجعـه با خویش برده بود
دیـدم کـه مـــوج وا اســف آورده روی دست
دفـتـــــر دوبـــــاره تــاب نیــــــاورد روضـــه را
در خود خمید و چشم بر این شعر مثله بست
در خون خود... مداد هم از دست رفته بود
ناگـاه ضجـه ای زد و در مشت من شکست
مـن مانـــدم از نوشتنت ای حسیــن لیک
تا اشک بوده زخم تو مشروح بود و هست
دریا هم از دمی که تو را روی دست داشت
در چشم ها به سوگ محرم نشسته است
.....
هرچند من دوباره رسیدم به انتهــای شعر
خون می چکد هنوز هم از زخم های شعر
بیست و هفتم آبان ماه، سالروز شهادت لاله های خونین مهدی و مجید زین الدین است... بعضی وقت ها که فرصت حضور در شهر دوران کودکی ام را دارم خاک مزارشان را به تبرک برمیدارم و غصه هایم را بر مزارشان به یادگار می گذارم باشد که پیش خدا یادی کنند از این غریب گم شده در شلوغ و پلوغ بی مرام این روزگار عجیب...
این چند بیت نیز برگ نه چندان سبزی است تحفه این من سرافکنده در پیشگاه خون شهداء:

دیدی که پسر بدون سر برگردد
یا فکر کنی پدر اگر برگردد
در حمله یک نیم شب بارانی
لشکر برود ولی نفر بر گردد..!
***
لالا گلکم... بخواب... لالا لالا...
بابای حدیثه رفته بالا بالا...
او رفت و رسید تا خدا اما ما
اندر خم کوچه ای که حالا حالا...
***
از برزخ خط روح قیامت برگشت
اسطوره صبر و استقامت برگشت
آمیزه خون و خاک و خاکستر و عشق
بر دوش زنی خمیده قامت برگشت
***

هرچند که دنیا به سرم شد آوار
رفتی تو و من ماندم و یک سنگ مزار
هرچند تو را باز ندیدن سخت است
دلخوش شده ام به بوسه ای زینب وار

ماه ماه با خدا نشستن است
راه را به روی حرص بستن است
ماه ماه نو شدن... دوباره از
خاک روز های خسته رستن است
روزه را به عشق او گرفتن و
با دو جرعه لطف او شکستن است
از تمام بندها رها شدن
قفل های قلب را گسستن است
ماه افتتاح روضه های لطف
ماه از زبانه های خشم جستن است
ماه ماه بندگی است... ماه اوست
ماه ماه با خدا نشستن است