2

"الله اکبر" گفت و قامت را که بست
زد پشت پا بر هرچه جز او، هرچه هست

"الحمد للهِ..." رمق گویی نبود
در صدایش، از کمر در هم شکست

زانو به زانو رعشه بر اندام داشت
"سبحان ربی..." ناگهان از پا نشست

در پشت سر یک صف عقب تر هم کسی
این بار شمشیری مهیا کرده است

در مد "مغضوب علیهم" صبر کرد
تا سر برآورد از سجود آن حق پرست

هفت آسمان برخاست در معراج او
"اشهد ان لا..." بند از بندش گسست

"فزت ورب الکعبه..."، "زهرا السلام..."
تکبیر گویان شهر می بردش به دست

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد ۱۳۹۲ساعت 15:17 توسط یکی مثل همه مردم |


خسته شد روح قلم از غرغر اذناب هیچ
این همه نقل و سخنرانی و چه... در باب هیچ

شهر مملو از سخن، دیوارها مبهوت گرد
این طرف اصحاب بهمان آن طرف اصحاب هیچ

مرغ و ماهی صدر اخبار شب پائین شهر
تیتر در تخریب هم پر می کنند ارباب هیچ

آن یکی می گوید از "صدتا یه غاز" پوچ ها
این یکی گوید نخواهم وعده داد الا به هیچ

روزها در قبضه اخبار هیچ و شب به صبح
باز بینی مثل شبنامه خدایا خواب هیچ

گوئیا در این همه هیچ و پریچ و نهی و نفی
یا به هرچه پوچ باید دل نهادن یا به هیچ

آخر ای خوش غیرتان رحمی، گرانی خورد کرد
گرده ی خلقی که افتاده در این گرداب هیچ
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۱ساعت 11:49 توسط یکی مثل همه مردم |

 

"افتاد" یکی گفت، یکی گفت "انداخت"
بیچاره ولی هیچ کس او را نشناخت

آن صبح زمستان که در آرامش برف
بی رحم تر از فاجعه سرما می تاخت

یک زن که قدم یا غم نان لغزاندش
در زیر پلی نقش زمین جان می باخت

"بدبخت و گدا هرچه که کمتر، بهتر!"
این تلخ ترین مرثیه کارش را ساخت

جان داد و نفهمید که این کاری زخم
تاوان چه چیزی است که او می پرداخت

بر شانه پل چادرش آویخته بود
گویی خودش آن را به تظلم افراخت

حالا تو بگو دوست که آن زن از پل
افتاد..؟
        و یا این که خودش را...
                                  انداخت..؟

+ نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 10:54 توسط یکی مثل همه مردم |

امشب دوباره بغــض فـروخـورده ام شکست
"کشتی شکست خوردهء" در من به گل نشست

طـوفـــان گرفــت کــل جهـــــان را و بنـد بنـد
ترکیب بند محتشم از هم که می گسست

نعشـی که سیل فاجعـه با خویش برده بود
دیـدم کـه مـــوج وا اســف آورده روی دست

دفـتـــــر دوبـــــاره تــاب نیــــــاورد روضـــه را
در خود خمید و چشم بر این شعر مثله بست

در خون خود... مداد هم از دست رفته بود
ناگـاه ضجـه ای زد و در مشت من شکست

مـن مانـــدم از نوشتنت ای حسیــن لیک
تا اشک بوده زخم تو مشروح بود و هست

دریا هم از دمی که تو را روی دست داشت
در چشم ها به سوگ محرم نشسته است

.....

هرچند من دوباره رسیدم به انتهــای شعر
خون می چکد هنوز هم از زخم های شعر

+ نوشته شده در شنبه پنجم آذر ۱۳۹۰ساعت 12:14 توسط یکی مثل همه مردم |

     

      بیست و هفتم آبان ماه، سالروز شهادت لاله های خونین مهدی و مجید زین الدین است... بعضی وقت ها که فرصت حضور در شهر دوران کودکی ام را دارم خاک مزارشان را به تبرک برمیدارم و غصه هایم را بر مزارشان به یادگار می گذارم باشد که پیش خدا یادی کنند از این غریب گم شده در شلوغ و پلوغ بی مرام این روزگار عجیب...
      این چند بیت نیز برگ نه چندان سبزی است تحفه این من سرافکنده در پیشگاه خون شهداء:


 

دیدی که پسر بدون سر برگردد
یا فکر کنی پدر اگر برگردد
در حمله یک نیم شب بارانی
لشکر برود ولی نفر بر گردد..!

***

لالا گلکم... بخواب... لالا لالا...
بابای حدیثه رفته بالا بالا...
او رفت و رسید تا خدا اما ما
اندر خم کوچه ای که حالا حالا...

***

از برزخ خط روح قیامت برگشت
اسطوره صبر و استقامت برگشت
آمیزه خون و خاک و خاکستر و عشق
بر دوش زنی خمیده قامت برگشت

***

هرچند که دنیا به سرم شد آوار
رفتی تو و من ماندم و یک سنگ مزار
هرچند تو را باز ندیدن سخت است
دلخوش شده ام به بوسه ای زینب وار

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۰ساعت 12:0 توسط یکی مثل همه مردم |

ماه ماه با خدا نشستن است
راه را به روی حرص بستن است

ماه ماه نو شدن... دوباره از
خاک روز های خسته رستن است

روزه را به عشق او گرفتن و
با دو جرعه  لطف او شکستن است

از تمام بندها رها شدن
قفل های قلب را گسستن است

ماه افتتاح روضه های لطف
ماه از زبانه های خشم جستن است

ماه ماه بندگی است... ماه اوست
ماه ماه با خدا نشستن است

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۰ساعت 14:53 توسط یکی مثل همه مردم |

مطالب قدیمی‌تر